بهار

سلام 

پدر!

بعد مدتها که کوچه پس کوچه های فراموشی به عادت سالها قبل پنجره خوانی میکردم، پنجره تورا که باز کردم دلم هری ریخت، یاد بهار را کرده بودی، بهاری که در بهانه گیری کلمات فصلش را از یاد برده بود

دلم میخواست می آمدم دست بوستی ات به احترام همه پدری ات در پنجره ای که گشودی 

اما تو و همه خوبی ات در دنیای سراسر از ترس و خیانت و بی اعتمادی من جمع نمیشود 

دلم میخواست برایت از گذشته بهارت بیشتر بگویم اما صداقت کلام تو در سانسوریسم زبان من نمیگجد 

بارها خمره ها شکستم بی آنکه دمی بزنم. 

خرده خمره ها گره کردم بی آنکه شکایتی کنم اما حالا...

.بعد گذر این همه سال....

حرفی نیست جز اینکه، بهار هم دوستتان دارد، چون هستید.

...............................................................

تقدیم به محمد پوردامغانی

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
محمد پوردامغانی

پس آنهمه خواب خوش بی دلیل نبود! چشم که باز کردم بهار آمده بود ، پی بهانه بغض در گلو شکست و اشک بر گونه دوید حالا بنشینم و بیندیشم به اینهمه فرصت که در نبودنش هدر شد به خود بیندیشم که بی رحمانه در چنبره زمان اسیر افتادم و چشم بر تماشا بستم به ساعتی که فریاد می زد و نمی شنیدم به قاصدکی که بال بال می زدم و نمی دیدم این پنجره حقیر بسته بلاگفا هم مقصر است که ما را میان حیات وانهاد و رفت پی دل شکستگی های دیگر ... می نویسم... امروز تا فردا می نویسم ... عصرانه گفتگویی دیگر ... در وبلاگم و نیز در صفحه فیسبوک ... خواستید بخوانید به همدلی ... بسمالله