رو نوشت1

دستانم را سفت سفت گرفته بود.ومن فقط صدای نفسهایش را میشنیدم.یاد گذشته ها افتادم .آن روزها که کودک بودیم....کودک کودک .آن روزها دستانم را وقتی می گرفت که میترسید.نمی دانم شاید فکر میکرد این طوری دیگر تنها نمی ماند و این دستان کوچک می تواند گریزی برای شکستن شب نسبتا طولانی آن روزها باشد.

دستانم را فشار میداد خاطرات کودکی هامان یکی یکی درونم زنده میشد.گاهی تا صبح برای هم قصه میگفتیم.از آرزوهای بزرگسالی مان می گفتیم و....گاهی هم الکی می زدیم زیر خنده و گاه قهقهه هامان آن قدر بلند میشد که دیگران را بیدار میکرد و مجبور بودیم برای رفع رجوع قضیه خودمان را به خواب بزنیم و در خود به خواب زنی به عمیق ترین خواب هستی فرو می رفتیم.

دستانم عرق کرده بود .انگشتانش را از لابه لای دستانم بیرون کشید و صورتش را که خیس خیس بود با لبه آستینش پاک کرد.وسرش را زیر پتو کرد...من فقط صدای هق هق هایش را میشنیدم.

وقت خداحافظی بود.

..........................................

پ.ن:از دردانه خواهرم

/ 3 نظر / 18 بازدید
(نیماهومن)

سلام مهربون دلنوشته هات ساده و صمیمی و دلنشینه قلم ات زیباست و.... سبز بمون و همیشه بهاری منهم بروزم به نگاهی گذرا یادم کن بمهر [گل]

محمد پوردامغانی

گمت کرده بودم آدرست را نمی دانستم پیغام هم که می گذاری آدرس را نمی نویسی ... نمی گویی حافظه من قدش نمی رسد... باشد ما هم خدایی داریم... گو فرشته ها ما را یاد نکنند ... باشد ما هم خدایی داریم...

الهه

مستم کرد![گریه]