بهونه ها

بی بهانه ایست برای آن که بمانم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

boghiye.blogfa.com

   + مرضیه ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

خدانگهدار

حرف جالبی نیست...

اما گاهی بهترین اتفاق است....

میشود پایان تمام جملات دنیا نقطه ای گذاشت و تمام شد.

و این تک نقطه بی معنای وبلاگ من!

برای همیشه خدانگهدار.

   + مرضیه ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

رونوشت 3

از این که خیلی ها هر غلطی میکنند و فکر میکنند با زیرکی می توانند سر وته ماجرا را با 2 یا نهایت 3جمله به هم بیاورند دیگر عصبانی نمیشوم....این را قول میدهم.اما تضمین نمیکنم خنده ام هم نگیرد.

از این که وقتی صبح از خانه بیرون میزنم هوا آفتابی است اما اندکی بعد که من از خانه دور میشوم باران خیس خیس خیسم میکند دیگر شاکی نمی شوم....این را قول می دهم اما تضمین نمی کنم دفعه بعد به هیچ آفتابی شکی نکنم.

از اینکه در مقابلم لبخند می زنی و ادعای دوستی را در بوق و کرنا داد میزنی اما همیشه غیبت زده ای عصبانی نمی شوم....این را قول می دهم.اما تضمین نمیکنم که دلم دوستی ات را باور کند.

از اینکه نمراتم را جوری جورچین کردند که با اینکه پایین نبود مشروط شوم و این ترم فقط بتوانم 14 واحد بردارم و سایه ام را از سر این دانشگاه کمی کم تر کنم عصبانی نمی شوم ....این را قول می دهم اما تضمین نمی کنم متعجب هم نشوم و این موضوع را داد نزنم!

راستی ایراد من در ناتضمینی ام این است که سرم به جایی نخورده که سکته مغزی کنم و خنگ شوم....اشکال من همان ناخنگی خدادادیست.متاسفم!

   + مرضیه ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

بینهایت

من نمیفهمم چرا سیگمای f(x) lادر مبنای صفر تا بینهایت حتی معنی تابع ندارد اما همان عبارت از صفر تا nبه انضمام شرطی همگرا و پیوسته میشود.

من هنوز در معنای بینهایت مانده ام.بینهایتی که هنوز معنایی ندارد!

   + مرضیه ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

رونوشت 2

 

تقسیمش کردم.

تکه تکه.

هر کس سهمش را هراسان برمی دارد.و بی جا پایی می گذرد.

هر کس به اندازه طمعش.

دلم کوچک میشود.کوچک کوچک کوچک.

   + مرضیه ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

رو نوشت1

دستانم را سفت سفت گرفته بود.ومن فقط صدای نفسهایش را میشنیدم.یاد گذشته ها افتادم .آن روزها که کودک بودیم....کودک کودک .آن روزها دستانم را وقتی می گرفت که میترسید.نمی دانم شاید فکر میکرد این طوری دیگر تنها نمی ماند و این دستان کوچک می تواند گریزی برای شکستن شب نسبتا طولانی آن روزها باشد.

دستانم را فشار میداد خاطرات کودکی هامان یکی یکی درونم زنده میشد.گاهی تا صبح برای هم قصه میگفتیم.از آرزوهای بزرگسالی مان می گفتیم و....گاهی هم الکی می زدیم زیر خنده و گاه قهقهه هامان آن قدر بلند میشد که دیگران را بیدار میکرد و مجبور بودیم برای رفع رجوع قضیه خودمان را به خواب بزنیم و در خود به خواب زنی به عمیق ترین خواب هستی فرو می رفتیم.

دستانم عرق کرده بود .انگشتانش را از لابه لای دستانم بیرون کشید و صورتش را که خیس خیس بود با لبه آستینش پاک کرد.وسرش را زیر پتو کرد...من فقط صدای هق هق هایش را میشنیدم.

وقت خداحافظی بود.

..........................................

پ.ن:از دردانه خواهرم

   + مرضیه ; ٦:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خواب

شبست و صداها و سایه هایکی در میان قایم باشک بازی می کنند.

برایم لالایی به لطافت شعر جغد ها می خوانند.

و موهایم را به رقص باد در میآورند.

دستان من  گرم نیست اما آویزان هم نیست.

من به هیچ بهانه ای نمی اندیشم...اینجا روال همان بی بهانهگیست. 

خواب می گریزد.

   + مرضیه ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

من او....

سه چراغ کم سو!

پنج پایه چون مو!

یک راه هشت شاخه!

هشت حاصل من او!

   + مرضیه ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تناقض !

ای کاش در این دنیای نه بزرگ و نه کوچک که در آن نه هیچ راستی راست است و نه هیچ دروغی دروغ

دنیایی که در آن نه من ،منست و نه تو،تو!

ذره ای خورشید واقعیت داشت و مثقالی درد جاودانه بود.

ای هرگز دنیا دنیا نبود و هرگز من نیز ،من نبودم!که دیگر نه منی مانده و نه دنیایی!

   + مرضیه ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تقدیم به یگانه درخت تکیده رویاها

باد ،آهسته این بار می نالد

خاک، بی بهانه بر تن هستی به خو د گستاخانه می بالد.

این درخت پیر انگار گم می شود ز هوهوها.

 و سوگندی! به بال خاک .به رقص باد،درخت من به  خود  آرام می پاشد.

 

   + مرضیه ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

هجله!

تمام کوچه را پر از هجله کرده ای!

هیچ حواست هست؟من هنوز جوانم.خیلی جوان تر از آنچه که عکس روی هجله ها میگوید.به آنها اعتماد نکن.

جمعشان کن...من هنوز کمی جوانم!

...................................................................................................................

پ.ن:به زودی آخرین داستانم با نام یلدا را روی وب میگذارم.

 

   + مرضیه ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

باران

در اتاق را باز می کنم.می خواهم از خانه بیرون بزنم که مادر میگوید:باران می بارد...چتر را فراموش نکن.

_برمی دارم!

خم می شوم که کفش هایم را بپوشم خواهرم ژاکت را روی دوشم می اندازد و می گوید :صدای باد را نمی شنوی؟

_باشد می برم!

بیرون می زنم .باد! باران!

چتر را به پیر مردی که از ترس سرما خوردگی کیسه زباله ای به سر کشیده می دهم.و ژاکت را روی دوش گربه کوچکی که کنار درخت کز کرده می اندازم.

چشمانم را می بندم و تا ته این شهر تر بارانی می دوم!

دانه های باران روی صورتم سر می خورد! 

 

   + مرضیه ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

آستانه

گذر روزگار که سهل است.

اما.....

خوب با  دل چه کنم؟!

باشد بگذریم!  که همان گذر بهتر است!

اصلا به توهمی  اینجا همان آستانه است!

......................................................................

پ.ن:کلا بی خیال.بی خیال هر چه هست و هر که چه نیست (عجب!)

   + مرضیه ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دخمه!

دنیا را دریچه های بسیاری است.

و لحظه را بهانه ای در گشایش درزی از این دریچه ها.

اما،گشایششان پیرم میکند که رونمای پستی روزگار است.

به امید دریچه آخر ،دخمه ای می جویم!

................................................................................

پ.ن۲: http://bahuneha.persianblog.ir/post/124

پ.ن۲:علت کارت را  نمی فهمم ! اما تا همیشه باشد... بدرود  تا درودی دیگر ! (این مخصوص دوست همیشه پرشانم ست ...زیاد تعجب نکنید!)

   + مرضیه ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

به همین سادگی!

توی ایستگاه اتوبوس از مرد بلیط فروش در مورد مسیر سوالی پرسیدم.

اخمی کرد و گفت چند تا بلیط می خوای!

سوالم را تکرار کردم!

گفت سوالت به من ربطی ندارد.

و من!

   یاد آ ورش شدم که یادم رفته بود دنیای بی انسانی را ،چه گریزی به فرای وظیفه!

 

   + مرضیه ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گریز!

گفته بودم از عادت گریزانم،نگفته بودم؟؟!!

   + مرضیه ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عشق

مدتهاست که واژه ای تمام زندگی ام را معطوف خود کرده... واژه ای که هر کس از آن تعبیری میکند.عارف آن را بهانه هستی میداند و عاشق آن را هستی برانداز! کلمه ای که هر کس به برداشتی از آن ادامه میدهد . اما من نه تقدسش را میفهمم نه ابتذالش را.و آن قدر این نفهمی عمیق است که برای درکش دست به دامن دیگران شدم.و ته ته تمام یافته هایم این بود که هیچ کس نمیداندنش الا به مثل و شعر و شعار! دوستی برایم در امتداد هوس معرفی اش کرد و التیام درد های دنیا! دوستی دیگر برایم از پاکی اش گفت و وصلش کرد به نهایت خداوند و خط قرمزی برایم کشید که در این دنیا و بین دنیایی ها نباید دنبالش بگردم! و دوستانی دیگر برایم از حسرت گفتند و ناکامی هاشان در دنیا که به بهانه انتقام اسم همه نا داشته هاشان را عشق نهادند و گفتند عشق خلاصه همه آن چیزهایی است که نیست و از همان نداشتن است که عزیز است. بعضی ها هم دیوانه ام خواندم که زندگی را چه به این حرفها....این تفکرات مال سقراط افلاطون و نهایت مولوی و حافظ است که نمی دانستند چه وقت بنزین گران میشود که به دنبالش نان هم کوچک شود و کشنه سر بر بالین بگداریم. و هر کس به تعبیری از این کلمه تعریفی کرد. تا نمیدانم چه شد که گذرم به کوچه ای افتاد که از عشق نمیگفت اما همه اش از عشق بود.از انسانیت نمیگفت اما انسان بود... وقرار شد او برایم این کلمه را معنا کند.در گذر 50 ساله اش به حیرانی و به ایمانش به خورشید. چه می دانم شاید او راست میگوید عشق همان خورشید است که در انعکاس قوطی کمپوت هم جا میشود اما، هرگز آن نمیشود. ......................................................................................................................... پ.ن :تقدیم به پدر!

   + مرضیه ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

جاده!

روی خط سفید وسط جاده نشسته ام! و تا چشم کار میکند جاده تا بینهایت ادامه دارد....دایره چشمانم نهایت این جاده را به آسمان اتصال می دهد....اما جاده که اصلا سبز نیست.فقط آن دور،دورها تک درخت سبز شایدنه خیلی کوچکی اشاره ام به ادامه میکند.میدانی آن درخت مرا یاد خودم می اندازد.ای کاش به جای آن حداقل پرنده ای نشسته بود و بی املن به من زُل میزد واشاره ام به ادامه میشد. از سوز سرمای بیابانی اش خودم را میان دستانم به آغوش میگیرم. به جاده خیره ام.انتهایی ندارد!

   + مرضیه ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

قرار بود بمیرم

قرار بود بمیرم،22سال پیش زمانی که شاید حتی 22 روز هم نداشتم.به واسطه آزمایشی که دکتر برای بهبودی مادر می خواست بگیرد…وفقط یه حس خیلی غریب یا نمی دانم حس نه،توسلی که مادر به زیارت جمعه شبش به خانم فاطمه معصومه می کند ،پاهایش را قدرت رفتن از آن مطب میدهد و او میرود که پل هستی دردانه اش به دنیا شود….

وقتی میشنیدم باورم نمیشد…نمی دانم شاید هم من حق دارم که باور نکنم ، مادر از نطفه چند روزه من بی آنکه حتی در انتظارم باشد آگاه بود و همه هستی اش را برای هستی بخشیدن به نوزادی که من تجسم بزرگ سالی اش میشوم نثار کند.

 

قرار بود بمیرم ،22 سال پیش.یک یا شایدم یک روز و چند ساعت قبل از تولدم..کافی بود فقط چند ساعت دیر برسم که مانند برادرم شاهد، بی آنکه حتی چشمانم لحظه ای از دنیا را ببنید خاموشی بگیرد .اما به قدرت اراده خداوند ماندم ،ماندم تا بودنم ادامه بشریت باشد…تا درد فراق از جایی که می دانم بارها با اینجا فرق دارد و آنجا به گلها عطر نمیزنند دیوانه باز رفتنم کند .جایی که به قول پدر لب لب خورشید است.

 

قرار بود بمیرم…بارها قرار بود به تعبیر همه زمینیان بمیرم….شاید لحظه هاشان زیاد هم از من دور نباشد،از هستی ام!

می گویند لحظه عجیبی است…لحظه مرگ را میگویم،شنیده ام که آن زمان تازه میغهمی چه قدر زندگی را دوست داری! اما معنی زندگی چیست،در شگفتم!

وقتی داستان تولدم را شنیدم ،تازه فهمیدم آمدنم به این زمین اگر معجزه نبود کم تر از معجزه هم نبود.پس  بودنم باید معنایی جدای آنچه که اکنونم باشد.و اگر به اثباتی ،حتی از خلف ،به تناقصی در این باب برسم این کلاف پوسیده زندگی را به سادگی معجزه تولم رها خواهم کرد .که به قول دوستی همه چیز درگیر لحظه است و چون لحظه ای بگذرد میشود از هستی مچاله ای روزگار گذشت.

 

و اما امروز … زنده ام،هستم و می خواهم بمانم…به انکار بودن دچارم نکنید،ای روزهای نرسیده!

……………………………………………………………………………………………………………………………………….

پ.ن: چون هنوز هم همه چیز به لحظه است…به خاطر همه لحظه ها از بودنتان سپاس،همه بهانه های دنیا،که بهانه بودن همه یتان خدایی است که می دانم همیشه هست!

   + مرضیه ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

تفاوت

 داشتم فکر میکردم به:

فرق بین من و مرد  شوفری که گاه از خستگی ایستاده خوابش میبرد  !

فرق من با سمانه که حتی برلیان جواهری فروشی هم برایش دیگر هیچ جاذبه ای ندارد !

فرق من و همه دیگرانی که هر کدام یه جور زندگی کردن را می پذیرند و برای آن شاید مجاب به سپاس گذاریند‌!

می دانی نفهمیدم که هیچ... گیج تر هم شدم!!!!

 

   + مرضیه ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()